تبليغاتX
گــــ ــــســـ ــــســــ ــــتــــ ـــگی

گــــ ــــســـ ــــســــ ــــتــــ ـــگی

مرا بیش از این طاقت نبود، از خود گسستم

بخت
 
 
زن فالگیر
 
اشتباه می کرد
 
پیشانی بلند من
 
نشان از بختِ بلند من نداشت
 
 
موهایم ریزش داشت!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 18:5  توسط چلچله  | 

 
تعدادی از سوالات پسر بچه ی حدوداً پنج ساله ی کنجکاو، باهوش و تودل برویی که توی قطار درون استانی روی صندلی پشت سر من نشسته بود و جواب های مادرش، سوال های زنجیرواری رو در ذهنش به وجود می آورد:
 
_ مامان این قطار چندتا میره؟
_ راننده هم داره؟
_ مامان جون، الان دنده پنجه یا شیش؟
_ چرا چرخ هاش صدا میده؟
_ اگه چرخ هاش لاستیک بودن صدا می داد؟
_ مامان ، قطار چند دَر داره؟
_ واگن چیه؟
_ چرا صندلی هاش روکش داره؟
_ همه ی روکش ها این رنگین؟ 
_ مامان، اگه قطار روی ریل نباشه چی میشه؟
_ پس چطور قطار من روی ریل نمیره؟
_ مامان، قطار خیلی خطرناکه؟!!
_ هنوز هم مسافر سوار میشه؟
_ مامان جون، باید منتظر بقیه هم بمونیم تا سوارشن؟
_ تا آخر آروم میره؟
_ قطار همیشه جلوش بازه؟
_ اگه تو ترافیک قطاری گیر کنه چی میشه؟
_ این ها چین کنار ریل؟
_ آهن اضافه آوردن؟
_ این ریله؟
_ از این ریل داریم میریم تو اون ریل؟
_ این ها علفن؟
_ چرا علف ها رو زیر ریل کاشتن؟!!
_ صدای کیه حرف میزنه؟
_ مامان الان صبح زود شده؟
_ این تونله؟
_ زیرگذره؟
_ مامان صدای چرخ به خاطر بریدگیه آهنه؟
_ چرا واستادیم؟
_ این ها هم می خوان بیان ... ؟
_ این ایستگاه هم سالن داره؟
_ مامان بگم الان دنده چندیم؟
_ چرا احساس میکنم با قطار میریم کنارتر؟
_ ریل کجه؟
_ باید بگم واسه آب خوردن وایسه؟
_ مامان چقدر طبیعت زیباست.
_ این صدای چیه؟
_ زیر ریل چاهه؟
_ می تونم از تو قطار ریل رو ببینم؟
_ مامان خورشید داره می چرخه. می بینی؟
_ اینا زنبورن یا پرنده؟
_ اصلاً زنبور وجود داره یا نداره؟
_ اینا گاون یا بَبَئی؟
_ باز هم می خواد آدم سوار شه؟
_ اگزوز قطار کجاست؟
_ این مَرده چرا رفت اونجا؟
_ راننده اش خسته نشده از شب تا صبح بیداره؟
_ راننده پیاده میشه یکی دیگه میاد؟
_ مامان، میدونی آرزوی من چیه؟ آرزوی من اینه که شب تا صبح بیدار وایسم.
_ مامان، اگه چسب و عسل رو با هم قاطی کنیم چی میشه؟
_ چای و شیر رو قاطی کنیم میشه قهوه؟
_ اینا نمکن یا گچ؟
_ این قطار همیشه مسیرش اینجاست؟
_ بگم هاپو از چی محافظت میکنه؟
_ این سبزها چیَن تو آب؟
_ آدم میتونه جلبک بخوره؟
_ اگه بشوریم و تمیزشون کنیم چی؟
_ من دوست دارم جلبک بخورم.
_ بلیط رو اَزمون می گیرن؟
_ می تونیم بلیط رو ندیم؟ 
_ اگه بلیط رو پاره کنیم چی میشه؟
_ رسیدیم؟
 
 
"""""""""""""""""""""""""""""""""""""
پ.ن: بعد از دیدن کتابهایی از قبیل آنچه که در پست قبل شاهدش بودیم، من نیز تصمیم گرفتم به نویسندگی روی آورده و به زودی کتابی تحت عنوان "بررسی ابعاد وجودی حورالعین های بهشتی" روانه ی بازار خواهم کرد.
 

+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 1:9  توسط چلچله  | 



          از تازه های کتاب !!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 19:18  توسط چلچله  | 

انرژی
 
 
باور کن
 
هیچ اورانیومی
 
به اندازه ی اشکهایت
 
غنی شده نیست
 
 
هیچ کیک زردی
 
شیرینی لبهایت را ندارد
 
 
و هیچ بمب اتمی
 
به اندازه ی گریه هایت
 
مرا ویران نمی کند
 
 
ای

  حق مسلم من



+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 23:47  توسط چلچله  | 

گِله
 
 
بر تنِ زبرِ این کاغذ کاهی
 
چه نویسم که نازکی خاطرت را نیازارد؟
 
خواستم گِله ای کنم اما ...
 
 
فراموشش کن
 
حالت خوب است؟!
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 0:30  توسط چلچله  | 

وقتی بچه بودم دوست داشتم مریض شم تا برام کمپوت بخرن!!!


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 21:56  توسط چلچله  | 

بازگشت
 
 
خانه ات
 
کجای این خیابان است؟
 
که پیدا نمی کنم آن را!
 
 
به خیالم
 
نشانه ی خوبی بود
 
"حکاکی قلبم
 
و حرف اول اسمت
 
رویِ تنه یِ درختی پیر"
 
 
حالا محله ای
 
پر از قلب های کنده کاری شده است
 
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 21:37  توسط چلچله  | 

میان بُر
 
 
از سعدآباد تا پاستور
 
راهی نیست
 
اگر راه بلد باشی
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 9:32  توسط چلچله  | 

ایهام
 
 
حرف های تو
 
چون خنده های دلقکی است
 
که نمی دانم باورش کنم یا نه؟
 
 
"""""""""""""""""""""""""
 
پ.ن: خدایا، یعنی واقعاً اون بالایی؟؟! اگه صدامو میشنوی یه اس ام اس خالی به 200090 بفرست.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 4:49  توسط چلچله  | 

آلرژی

 

عطسه هایِ مکررِ چند ساله ام

نشان از آنفولانزا نیست

من حساسیت دارم

به نبودنت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 19:48  توسط چلچله  | 

گرما
 
 
تنم گرم است
 
سَرم گرم است
 
هوا هم گرم تر امّا
 
دلم سرد است و گرما هم بدان جا ره نمی یابد
 
چشان خسته ام دیگر به امیدت نمی خوابد
 
تو دل کندی
 
تو دل بردی
 
تو من را سخت آزردی
 
نگو ای نازنین من
 
نگو بی من نمی مردی!
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 22:50  توسط چلچله  | 

قبل نوشت: این مطلب حاوی کلمات غیر اخلاقی می باشد. از خواندن آن جدا" خودداری فرمائید.
 
مجاری ادراریم به شدت تحت فشار بود.به سرعت وارد دستشویی شدم و در رو پشت سرم بستم. در حالی که داشتم آبهای زائد بدنم رو دفع میکردم مشغول خوندن نوشته های پشت در شدم. همیشه از این کار لذت میبرم. باعث میشه حتی در اون لحظه ی ناب عرفانی! وقتم رو بیهوده تلف نکنم. هرچند بیشتر اون نوشته ها، فحش هایی رو شامل میشد که نثار خانواده ی محترم مسئولین مملکتی شده بود اما چند جمله ی فلسفی و عاشقانه هم توشون به چشم میخورد. بعضی ها هم که حوصله داشتند، اونجا با هم کَل انداخته بودن. داشتم فیض میبردم که یکهو توی اون تابلوی اعلانات چشمم خورد به این جمله:"لطفا به سمت راست خود نگاه کنید". سرم رو نود درجه به راست چرخوندم. روی کاشی ها با خودکار آبی نوشته شده بود:"لطفا به سمت چپ خود نگاه کنید". این بار سرم رو صد و هشتاد درجه به چپ هدایت کردم و با این جمله روبرو شدم: "لطفا به پشت سر خود نگاه کنید". دیگه کار از چرخش سر و گردن گذشته بود. تنم رو چرخوندم و یه نگاهی به پشت سرم انداختم. روی دیوار نوشته بود: "بچه ک.و.ن.ی، اومدی برینی یا در و دیوار رو نگاه کنی؟!!!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 17:35  توسط چلچله  | 

نمایی از آشپزخانه خانه دانشجویی ما در سال 85

* تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل...


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 1:26  توسط چلچله  | 

پوسیدگی
 
 
در و دیوار این شهر را هر روز
 
رنگی نو میزنند
 
دل پوسیده ی ما را کسی اما
 
با نوای آشنای یک سلام
 
صیقل نمیدهد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 3:55  توسط چلچله  | 



دیالوگ

برادرم: مامان، انگلیسی ها برق رو کشف کردند و ادیسون هم که آمریکایی بود  لامپ رو اختراع کرد و باعث شد ما الان توی روشنایی باشیم. تازه اینترنت رو هم آمریکایی ها راه انداختند. حالا نظرت نسبت به آمریکا چیه؟

مادرم (با مشتانی گره کرده) : مرگ بر آمریکا.



+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 19:54  توسط چلچله  | 

اعتراف


اعتراف کن بانو 


اعتراف کن پیزا

 با جاذبه ی چشمانت

 کج شد

 

 اعتراف کن بانو

 به کسی نخواهم گفت

"""""""""""""""""""""""""

پ.ن دریافتی: گیرَم که عاشقتم، به تو چه؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 14:1  توسط چلچله  | 

شجره نامه
 
 
اگر تو نباشی
 
یکی از شاخه های این شجره
 
جوانه ای نو نخواهد زد


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 5:59  توسط چلچله  | 

وقتی بچه بودم (وقتی خیلی بچه بودم)، شیر نمی خوردم. شیر خشک می خوردم. عین اون گوسفنده توی تبلیغ قدیمی بستنی میهن که میگفت: "مامان جون بستنی اش خوشمزه تره!"

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 15:55  توسط چلچله 

مقصّر
 
 
یک متن ساده را
 
صد بار می خوانم
 
و هیچ نمی فهمم اش!
 
 
نگو که رفتنت
 
عوارضی نداشت ...
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 1:26  توسط چلچله  | 


عید ما روزی است که آذوقه ی یک سال دهقانی، مصرف یک روز اربابی نباشد!  
دکتر علی شریعتی
 
 
"""""""""""""""""""""
پ.ن: نبودن هایم دلیل دارد دوستان. ناسلامتی داریم "جهاد اقتصادی" می کنیم مثل سگ!!!
 
   
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم فروردین 1390ساعت 1:44  توسط چلچله  | 

آزادی
 
 
پرنده
 
از گریز خسته بود و
 
از شکار نیز
 
و دانه را
 
به کِرم
 
ترجیح می داد
 
 
به دنبال قفس می گشت!
 
 
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 1:29  توسط چلچله  | 


نزدیکی

 

نیستی اما

تو را با تمام وجود احساس میکنم

 

تو حتی از تورم

به من نزدیکتری

 

"""""""""""""""""""

پ.ن: سلام دوستان. مدتیه که برای کار مجبور شدم که شهرمون رو ترک کنم و به همین دلیل به کامپیوتر و اینترنت دسترسی ندارم. پیشاپیش جهت تاخیرها و یا عدم حضورم از همتون معذرت می خوام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 3:26  توسط چلچله  | 

وقتی بچه بودم معلم کلاس چهارم دبستانمان آقای توکلی بود. مردی قوی هیکل، کم مو، و تا جایی که یادم میاد اخلاق بدی نداشت اما اگر عصبانی می شد، دست سنگینی داشت. (شاید تنها نقطه ی تاریک زندگیش از نظر من این بود که استقلالی بود) توی یه روز زمستونی که ما ادبیات داشتیم، من با پولیور سبز رنگم سر کلاس نشسته بودم و آقای توکلی داشت در خصوص "صفت و موصوف" حرف میزد که یکهو از بین اون همه دانش آموز، رو به من کرد و گفت: "به به، چه لباس قشنگی. این از چی ساخته شده؟" و همزمان با این سوال سر تمام دانش آموزان کلاس به سمت من چرخید و همه به پولیور من خیره شدند. تعجب کرده بودم. آخه این پولیور نو نبود و اولین باری نبود که اون رو می پوشیدم و مطمئنا" آقای توکلی قبلا" اون رو تن من دیده بود. با این حال بدون این که تردیدی در کلامم راه بدم، سرم رو بالا گرفتم و خیلی محکم گفتم: "کانوا". این حرف من مثل یه نارنجک دستی عمل کرد چون یکهو کلاس منفجر شد و همه زدن زیر خنده. با دیدن عکس العمل بچه ها در کلامم دچار تردید شده بودم که آقای توکلی پرسید: "مطمئنی؟!" گفتم: "نه، فکر کنم از پشم ساخته شده باشه." این جمله کلاس رو یه بار دیگه منفجر کرد. آقای توکلی که کنترل کلاس از دستش در رفته بود و شاید فکر می کرد دارم دستش میندازم، حسابی عصبانی شده بود. ولی من هر چی فکر کردم نتونستم دلیل این خنده ها رو پیدا کنم. آخه این که "لباس من از چی ساخته شده؟" موضوع خنده داری نبود. بچه ها هنوز ریسه می رفتند که آقای توکلی این بار جدی تر از دفعات قبل، به شکلی که بوی عصبانیت از حرف زدنش به مشام می رسید ازم پرسید: "بگو ببینم، از چی ساخته شده؟" دیگه هیچی به ذهنم نمی رسید. هول شده بودم. همه نگاهشون به من بود. با این که مطمئن بودم که پولیورم از نخ نیست، دهنم رو باز کردم و گفتم: "نخ". گفتن این جمله همان و انفجار دوباره ی کلاس همان. حالا بچه ها فجیع می خندیدند و دل و روده شون داشت میومد توی دهنشون. آقای توکلی که دیگه طاقتش تموم شده بود داد زد: "احمق، وقتی میگم از چی ساخته شده یعنی این که صفتش کدومه، موصوفش کدومه؟". تازه دوزاریم افتاده بود. کمی مکس کردم و در حالی که پس زمینه ی کلامم، خنده ی دنباله دار بچه ها بود گفتم: "لباس موصوفه و قشنگ هم صفت".

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 8:51  توسط چلچله  | 


حال ساعت دیواریی رو دارم که باطری هاش ضعیف شده و عقربه هاش از کار افتاده و چند روزه که ثانیه شمارش تو سربالایی 6 تا 12 روی عدد 10 درجا میزنه...


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 15:15  توسط چلچله  | 

تقسیم

 

ما را از کودکی

به جدایی ها عادت داده اند

همان جایی که روی تخته سیاهمان نوشتند:

خوب ها / بدها

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 1:46  توسط چلچله  | 

رخنه

 

چون سوز

چون سرما

از لا به لای سوراخ های این پتوی پاره

در من نفوذ میکند:


فکر تو


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 6:27  توسط چلچله  | 


ببسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل، چو تخته پاره در گِل، فنا فنا فنا من.
 
پ.ن: با صدای همایون شجریان بخوانید

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 15:38  توسط چلچله  | 

شیرین
 
 
کاش زندگی
 
 یک لیوان چای بود
 
و خدا
 
با شکردانی در دست
 
 
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 15:16  توسط چلچله  | 

نامه
 
 
رگ هایم را
 
در امتدادِ لوله یِ جوهرِ خودکارِ قرمزم
 
پیوند میزنم
 
و سرخ ترین نامه ی عاشقانه را
 
به تو تقدیم میکنم
 
+ نوشته شده در  جمعه هفتم آبان 1389ساعت 22:4  توسط چلچله  | 

وقتی بچه بودم نسبت به یک سری چیزها خیلی کنجکاو بودم و یکی از اونها هم آتش بود. به همین دلیل بود که دستیابی به شمعی که همیشه برای مواقع اضطراری توی طاقچه بود برای من خیلی هیجان انگیز بود. (اضطراری از این جهت که قبلا"ها خیلی برق می رفت. مثل الان نبود که از برکات دولت دهم سالی یک بار هم برق نمیره!! تازه سهام عدالت هم که میدن. حالا هی بگین فلانی بده!) دوست داشتم روشنش کنم و سوختنش رو ببینم، ولی این اجازه رو نداشتم. تا اینکه یک روز جمعه (از این جهت یادم مونده اون روز جمعه بود که معمولا" جمعه ها بعد از ظهر فیلم سینمایی می داد و همه توی یه اتاق دیگه پای تلویزیون نشسته بودن و فیلم سینمایی نگاه میکردن و حواسشون به من نبود. و تازه اون موقع ها مثل الان نبود که همه ماهواره دارن و هر 24 ساعت شبانه روز پای فاسی وان نشستند. مردم باید یک هفته صبر می کردن تا جمعه بشه و بتونن یه فیلم ببینن، که آیا تکراری باشه یا نه؟) داشتم میگفتم، تا این که یه روز جمعه که همه سرگرم فیلم دیدن بودن، کبریتی برداشتم و شمع رو بلند کردم و بردم تو یه اتاق دیگه و روشنش کردم. دیدن سوختن شمع برام خیلی لذت بخش بود. از قضا در همون لحظه به شدت به مجاری ادراری ام فشار وارد می اومد و من به شدت به دستشویی رفتن نیاز پیدا کرده بودم.(یعنی خروس بی محل که میگن همینه) با خودم گفتم اگه شمع رو این جا روشن بزارم ممکنه یکی بیاد و ببینه. پس بهتره یه جایی قایمش کنم تا برم و برگردم.اول فکر کردم که بهتره بزارمش زیر کمد چوبی. ولی خیلی زود پشیمون شدم. چون وقتی فاصله ی کم کمد با زمین رو دیدم گفتم که تا برم و برگردم حتما" کمد آتیش گرفته. خلاصه خیلی فکر کردم تا این که نهایتا" به این نتیجه رسیدم که پشت پرده، کنار پنجره قایمش کنم.جالب اینجاست که در تمام این مدت اصلا" به فکرم نرسید که شمع رو خاموش کنم و همه اش به دنبال جایی می گشتم که بشه شمع رو روشن اونجا بزارم. (به یقین اگر شما هم یک دستشویی تند داشتید، فکرتان بهتر از این کار نمی کرد). شمع رو گذاشتم پشت پرده و رفتم و سریع برگشتم. رفتن همان و برگشتن و دیدن پرده ی در حال سوختن همان. بدتر از همه این بود که کنار پرده، رختخواب هایمان بود که آتش به آنها هم سرایت کرده بود و در حال سوختن بود. و من در اون حال به جای اینکه داد و فریاد بزنم و همه رو صدا بزنم که: بیائید همه جا آتش گرفته، می خواستم دست ببرم پشت پرده و شمع رو بردارم. (به یقین اگر شما هم یک دستشویی تند را پشت سر گذاشته بودید، فکرتان بهتر از این کار نمی کرد) دست بردن همان و سوختن دست همان و داد و فریاد من همان. برای خاموش کردن آتش، پای پدرم و همچنین پای دایی ام (که از قضا مهمان ما بود) سوخت. الان پشت دست راستم یه علامت سوختگی کوچیک، به اندازه ی یه کشمش هست (از اون کشمش کوچیک ها، زیاد بزرگ نیست) که هرچند کم اثر شده ولی هنوز که هنوزه محو نشده. قسمت جالب قضیه اینه که من در بچگی دست راست و چپم رو به واسطه ی همین سوختگی یاد گرفتم! اونی که سوختگی داشت راست بود و اونی که سوختگی نداشت چپ.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 2:31  توسط چلچله  |